از نخستین ساعات بامداد، مصلای تهران و خیابان‌های اطراف آن شاهد حضور پرشور و میلیونی مردمی بود که با چشمانی اشکبار و دل‌هایی سرشار از اندوه، برای وداع با رهبر شهید انقلاب اسلامی ایران گرد هم آمده بودند؛ حضوری که صحنه‌هایی کم‌نظیر از عشق، وفاداری و تجدید میثاق با آرمان‌های انقلاب و شهدا را رقم زد.

هنوز آفتاب به‌طور کامل طلوع نکرده بود که خودم را به تهران رساندم. تصور می‌کردم جز عده‌ای محدود، کسی آن ساعت زود نیامده باشد؛ اما از همان لحظه نخست فهمیدم امروز، روز دیگری است. سیل جمعیت از هر سو به سمت مصلا روان بود؛ پیر و جوان، زن و مرد، کودکانی که بر دوش پدرانشان بودند و پیرمردانی که با عصا، اما با دلی استوار آمده بودند تا آخرین وداع را با رهبر شهید انقلاب اسلامی ایران انجام دهند.

هرچه زمان می‌گذشت، جمعیت بیشتر می‌شد. اشک‌ها بی‌اختیار جاری بود و زمزمه صلوات، تلاوت قرآن و نوحه‌های حسینی در فضای مصلا طنین‌انداز شده بود. گویی همه آمده بودند تا به مردی بگویند که راهش پایان نیافته و خونش، چراغ آینده این سرزمین خواهد بود.

در آن لحظات، بیش از هر چیز، پیوند عمیق مردم با آرمان‌های انقلاب را می‌شد دید. هیچ‌کس از گرمای هوا یا ساعت‌های طولانی انتظار گلایه نداشت. همه تنها یک آرزو داشتند؛ اینکه برای آخرین بار، پیکر مطهر رهبر شهید را بدرقه کنند و با او عهدی دوباره ببندند.

وقتی پیکر رهبر شهید در جایگاهش گذاشته شد، بغض هزاران نفر شکست. اشک‌ها با ذکر «لبیک یا حسین» در هم آمیخته بود و فضای مصلا رنگ و بوی عاشورا گرفته بود. در آن لحظه احساس کردم تاریخ دوباره ورق می‌خورد؛ ملتی که رهبرش را با اشک بدرقه می‌کند، اما با ایمان، راه او را ادامه خواهد داد.

من امروز تنها یک مراسم تشییع ندیدم؛ صحنه‌ای از وفاداری، عشق، ایمان و تجدید میثاق با ارزش‌هایی را دیدم که رهبر شهیدم، تمام عمر خود را وقف آن‌ها کرده بود. این روز، برای همیشه در حافظه من خواهد ماند؛ روزی که میلیون‌ها دل، در سوگ یک رهبر شهید، اما با امید به تداوم راه او، یک‌صدا تپید.